نه تو می پایی و نه من دیده ی تر بگشا مرگ امد در بگشا..
اسممو گذاشتن سارا يعني پاك وساده،سادگي هميشه با منه ولي پاكي معيارش دست من نيست. دنيا رودوست دارم وهمه ي چيزهايي كه توشه،به همه چيز وهمه كس عشق مي ورزم تا زماني كه شري به من نرسد. شايد يك روز يك پرستار مهربان باشم،شايد!
من،روان
نويس مشكي،برگه اي از هرجا كه تنها چند خط سفيد بر آن مانده،ذهني پر از حرف
وعاجزازباز گفتن اينهمه درد.نواي تاردرشبي تارتر يا شايد فريادهاي حامي(كوآشناي
شب هاي من كو؟؟...)وميزي
پر ازنوشته.نوشته هايي از دوازده سالگي ام تا امروز،از دوازده سالگي ام تا امروز
شبانه هايم سراسر تكرار است،گاهي نم اشكي با طروات مي كند اين تكرار هميشه را.
واين تكرار تنها قسمت روز است كه هميشه انتظارش را مي كشم.تنها ساعتي كه مالكش
منم.بي نقاب لبخندي براي پنهان كردن روحم.ياسخني براي تسكين دلهايي كه بامن بيگانه
اند.بيگانگاني كه هر روز غريبتر مي شوندوهرروز حرف هايشان نا آشناتر.هرروز زبانشان
ناشناخته تر!وهميشه فكر مي كنم آن كدامين لحظه بود كه من ميشناختمشان واز كجا از
كدامين ساعت بيگانه شدند.از كجا من از دنياي شلوغشان جا ماندم وازكجا زبانشان را
از ياد بردم!
تمام روز در انتظار مشق كردنت بودم ساعت زيباي من بودن.كاش ميشد در تمام روزم
تكثير ميشدي تا لبخند من نقاب نباشد.وصدايم آهنگي از پيش نواخته شده و ملال آور
نباشد براي روح خسته از من نبودنم.
شبهاي من تنها تكرار دنياست كه كسالت بار
نيست!!!
+
نوشته شده در سی ام مهر 1388ساعت 10 بعد از ظهر توسط سارا
|
با همين چشم ، همين دل
دلم ديد و چشمم مي گويد
آن قدر كه زيبايي رنگارنگ است ،هيچ چيز نيست
زيرا همه چيز زيباست ،زياست ،زيباست
و هيچ چيز همه چيز نيست
و با همين دل ، همين چشم
چشمم ديد ، دلم مي گويد
آن قد كه زشتي گوناگون است ،هيچ چيز نيست
زيرا همه چيز زشت است ، زشت است ، زشت است
و هيچ چيز همه چيز نيست
زيبا و زشت ، همه چيز و هيچ چيز
وهيچ ، هيچ ، هيچ ، اما
با همين چشم ها و دلم
هميشه من يك آرزو دارم
كه آن شايد از همه آرزوهايم كوچكتر است
از همه كوچكتر
و با همين دلو چشمم
هميشه من يك آرزو دارم
كه آن شايد از همه آرزوهايم بزرگتر است
از همه بزرگتر
شايد همه آرزوها بزرگند ، شايد همه كوچك
و من هميشه يك آرزو دارم
با همين دل
و چشمهايم
هميشه
+
نوشته شده در بیست و نهم شهریور 1388ساعت 6 بعد از ظهر توسط سارا
|
يادم هست،روزي كه آمده بود،باران مي باريد بي وقفه،به بيمارستان كه رسيدم خيس خيس بودم،نمي دانستم اي رحمت از قدوم اوست،دوستم گفت آمده براي بار نخست تنها با ما سخن بگويد،با مايي كه روزها بود كسي سخني با ما نگفته بود. از استاد براي ساعت 10اجازه ي ترك بخش را گرفتم،خوب يادم هست اصلا به امتحان ارتوپدي 2ظهر فكر هم نكرديم،تنها شوق يكي شدن با من بود براي رسيدن به آنچه روزها بود در انتظارش بوديم،استاد هر6نفرمان راتا رازي برد،اوهم به سبزي ما دل بسته بود، شايد!پياده كه شديم دوباره بي وقفه ي باران بود،راننده ي تاكسي كه ترمز كرد هر 6نفر بي پرسشي داخل ماشين چپيديم،چه عذاب شيريني بود،1ساندويچ سوسيس ناچيز بين 6نيمه پرستار گرسنه،خنده هايمان راننده را بر سر شوق آورد،گفت تا دانشگاه مي رساندمان با 500تومان،امان از خساست اين دانشجوها،قبول نكرديم و پياده شديم،از يك ارزان فروشي در توشيبا تنها چتر باقي مانده راخريدم.سبز بود!ولي همچنان خيس بوديم. به كشاورزي كه رسيديم از ديدن آنهمه استاد ودانشجو شوكه شده بوديم. در نگاه همه شوقي غريب بود.با چه شوقي پشت درهاي بسته برايت دست زديم،خوانديم و خوانديم وتوشنيدي وما همچنان در انتظار پاسخيم. سرخوردگي 2بامداد23خرداد پاسخ ما نبود،همكلاسي در بند،همبازي در خون،هيچ يك پاسخ ما نبود. باباراني دوباره پاسخمان گو خدا!
+
نوشته شده در بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 7 بعد از ظهر توسط سارا
|
باران مي بارد،نرم و يكدست؛من با باران مي بارم،نرم ويكدست.درباران به خيسي خود مي خندم.تنهاي تنها،درخيابان سبز وخلوت پشت خانه قدم مي زنم.مرد دوچرخه سوار به ديوانگي ام مي خندد يا تنهايي ام نمي دانم!ولي من در دلم براي او هم دعا مي كنم،براي همه.دوستي مي گفت زير باران خداصدايمان را مي شنود. من در اشك هاي خدا خيس مي شوم ودعا مي كنم،خدا مي شنود و من لبخند مي زنم.اگر شرمي از چشم هاي پشت پنجره ها نداشتم بي وقفه در اين سمفوني پاك مي رقصيدم. واينك پشت پنجره ها منتظرم،منتظر رسيدن"نامه اي كه روي بغض ابرها نوشته ام"شايد توهم زبان ابرها وباران را آموخته باشي ومرادر كنار خويش از ياد نبري!
+
نوشته شده در بیستم مرداد 1388ساعت 12 بعد از ظهر توسط سارا
|
كجاي اين جهان ايستاده ام.خواهرديروزهايم،همبازي كودكي هايم در راه يك خط نوشته ي سبز،سبز سبز پيش از آنكه خزان اندك اندك در بن وجودش خانه كند به زمين مي افتد از درخت اميدي كه قد كشيده بود. كجاي جهانم كه پاسخ سكوت گلوله است؟! هستي خداي هميشه؟؟؟؟؟؟؟!!!! اي كه روزي در پاسخ انكارت از حجم بزرگ قلبي كه دوستم مي داشت گذشته ام،تو كجاي جهاني؟توهم چون اميد چون اعتماد از اين خانه رفته اي؟! باور كن مي ترسم از منيت مرداني كه بر زمينت گام بر مي دارند و تورا نمي بينند. خودكارسبزم هنوز در دستانم است.همان كه با جوهرش نامي سبز نوشتم.واثر انگشتم كه نشاني از هويتم بود ونمي دانم امروز در كدامين تزويرخانه گم شده.كاش كسي اين جوهر واين انديشه ي فرسوده را از من نگيرد!
+
نوشته شده در یازدهم تیر 1388ساعت 6 بعد از ظهر توسط سارا
|
درظلماتي كه شيطان وخدا جلوه ي يكسان دارند ديگر آن فرياد عبث را مكررنمي كنم. مسلکها به جز بهانه ي دعوايي نيست برسركرسي اقتداري، وانسان دريغا كه به درد قرون اش خو كرده است.
اي يار،نگاه تو سپيده دمي ديگر است تابان تر ازسپيده دمي كه درروياي من بود. سپيده دمي كه با مرثيه ي ياران من در خون من بخشكيد ودرظلمات حقيقت فروشد.
زمين خدا هموار است وعشق بي فراز ونشيب، چراكه جهنم موعود آغازگشته است.
اينروزها همه چيز منو به بچگي هام ميبره،از اون گنجشك لالايي كه ديروز كسي خوند و وصلش كرد به دليلي واسه خنديدن،تا اين خبر عريان و بي رحمي كه از مرگ منوچهر احترامي كسي كه بچگي هامونو با حسني تنبل و شلخته اش سر كرديم رسيد و پرحس غصه امون كرد.دلم مي خواد امشب با گنجشك لالا بخوابم و بگردم و حسني رو پيدا كنم!دلم هواي اون روزهاي نازنين رو كرده!
+
نوشته شده در بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط سارا
|
یلدای من بلند وقشنگ و اونقدری که دوست داشتم سرده.فقط کاش برف داشت.همیشه این شب آرزوهامو مینویسم تا سال بعد ببینم کجام.امشب عجیبه!آرزوهای قدیمی همشون هنوز همونطورآرزوهستن وهیچکدوم واقعی نشدن.تا صبح خیلی مونده.یعنی میشه لبخند خورشیدی که یلدای منو تموم می کنه آرزوهاموشدنی کنه.آخه من تا اونها واقعی نشن آرزوی تازه یی ندارم.
+
نوشته شده در سی ام آذر 1387ساعت 7 بعد از ظهر توسط سارا
|